منوی اصلی

   
 

آرشیو مطالب


 

دیکشنری

دیکشنری انگلیسی به فارسی
 

ذکر روزهای هفته


 

طراحی و پیاده سازی

 

آمار بازدید

 
 
تازه هاي علوم

خانه >> حاشيه هاي دفاع مقدس >> با وضو كليك كنيد

 
سيلي

پسرش که شهيدشد دلش سوخت. آخه يادش رفته بود برا سيلي که تو بچگي بهش زده بود عذرخواهي کنه.
باخودش گفت: جنازه ش رو که آوردن صورتشو مي بوسم.
آوردنش ..... ولي سر نداشت....

بازديد : [65]
 
مي خواهم شهيد بشوم

به نام خدا، من مي خواهم در آينده شهيد بشوم. براي اين که....
معلم که خنده اش گرفته بود،
پريد وسط حرف مهدي و گفت: «ببين مهدي جان! موضوع انشا اين بود که در آينده مي خواهيد چه کاره بشين. بايد در مورد يه شغل يا يه کار توضيح مي دادي.
مثلاً، پدر خودت چه کاره س؟
با بغض گفت : آقا اجازه! شهيد شده....

بازديد : [104]
 
انگشتر عقيق

گفت: وقتي برگردم انگشتر عقيقت رو پس مي دم...
وقتي استخوانهاش رو آوردن، انگشتر عقيق لاي اونا بود....

بازديد : [60]
 
آقا

ترکشها شکمشو پاره کرده بودند، ولي اصرار داشت بشينه.
به در خيره بود.
مانع از نشستنش شدم، در گوشم گفت: آقا اينجاست، چه جورى بخوابم؟ و بعدشم پريد....

بازديد : [72]
 
پلاك

پدر کودک رو بغل کرد و تو آغوش گرفت.
کودک
 هم مي خواست پدر رو بلند
کنه ولي نتونست. با خود گفت: حتماً چند سال بعد مي تونم.
بيست سال بعد پسر
 تونست پدر را بلند کنه. پدر سبک بود. به سبکي يک پلاک و چند تکه استخوان....

بازديد : [59]
 
فرياد

گفتم:نه! اين عمليات حساسه. ممکنه زخمي بشي و فرياد بزني.
گفت: قول مي دم.
اون طرف رودخانه جسد زخميش رو پيدا کرديم که دهان خودش را پر از گِل کرده بود...

بازديد : [48]
 
خنده پاكان

تند و تند من و عبد الحسین مشغول به کار بودیم. یکی سر گونی را می‌گرفت، یکی هم با بیل توش خاک می‌ریخت.

 

حسین هم گونی‌ها را روی هم می‌چید.

 

باصدای سوت هر خمپاره هرسه درازکش می‌شدیم، بعد میان دود و خاک با خنده بلند می‌شدیم.

 

سنگر آماده شد.

 

چند تا الوار انداختیم روی سقف سنگر و چند تا پلیت هم روی الوارها.

 

قرار شد عبدالحسین و حسین کف سنگر را فرش کنند و من برم دنبال لودر.

 

لودر در فاصله حدود دو کیلومتری مشغول کار بود.

 

دویدم بهش بگم سنگر ما آماده است و فقط خاک می‌خواد.

 

هنوز چند متر از سنگر فاصله نگرفته بودم که صدای سوت خمپاره زمین‌گیرم کرد.

 

اولی منفجر نشد، اما دومی دقیقاً کنار همون اولی به زمین نشست و خاک و دود به هوا برخاست. پا شدم پشت سرم را نگاه کردم به سرعت آن چند متری را که رفته بودم دویدم تا با حسین و عبدالحسین باز بخندیم.

 

لبخند بر چهرة خونین حسین مستأجران و عبدالحسین هادیان نشسته بود و اشک از سیمای خاکی من به خاطر حضور نداشتن در آن بزم سرازیر شد.

 

شهادت پاکان روزگار را گلچین کرد، شهادت بر لبان آنان گل خنده نشاند.

بازديد : [92]
 
نيمه شعبان و شهيد منتظر قائم
نيمه شعبان سال 1369 بود. گفتيم امروز به ياد امام زمان (عج) به‌دنبال عمليات تفحص مي‌رويم اما فايده نداشت. خيلي جست‌وجو كرديم پيش خود گفتيم يا امام زمان (عج) يعني مي‌شود بي‌نتيجه برگرديم؟ در همين حين 4 يا 5 شاخه گل شقايق را ديديم كه برخلاف شقايق‌ها، كه تك‌تك مي‌رويند، آنها دسته‌اي روييده بودند. گفتيم حالا كه دستمان خالي است شقايق‌ها را مي‌چينيم و براي بچه‌ها مي‌بريم. شقايق‌ها را كنديم. ديديم روي پيشاني يك شهيد روئيده‌اند. او نخستين شهيدي بود كه در تفحص پيدا كرديم، شهيد مهدي منتظر قائم.

بازديد : [67]
 
عشق علي
آخرين روز سال امام علي (ع) بود به دوستان گفتم امروز آقا به ما عيدي خواهد داد. در زيارت عاشوراي آن روز هم متوسل شديم به‌منظور عالم، حضرت علي (ع)، همه بچه‌ها با اشك و گريه، آقا را قسم كه اين شهيدان به عشق او به شهادت رسيده‌اند. از اميرالمومنيين (ع) خواستيم تا شهيدي بيابيم رفتيم پاي كار، همه از نشاط خاصي برخوردار بوديم مشغول كند‌وكاو شديم آن روز اولين شهيدي را كه يافتيم با مشخصات و هويت كامل پيدا شد نام كوچك او عشقعلي بود.

بازديد : [49]
 
مادر چگونه فرزندش را شناخت
پيكر يكي از شهدا به ‌نام احمدزاده را كه براساس شواهد دوستانش پيدا كرده بوديم و هيچ پلاكي و مدركي نداشت تحويل خانواده‌اش داديم. مادر او با ديدن چند تكه استخوان، مات و مبهوت فقط مي‌گفت: اين بچه‌ من نيست حق هم داشت او درهمان لحظات تكه ‌پاره‌هاي لباس شهيد را مي‌جست كه ناگهان چيزي توجه‌اش را جلب كرد. دستانش را ميان استخوان‌ها برد و خودكار رنگ و رو رفته‌اي را درآورد. با گوشه چادر، بدنه خودكار را پاك كرد. سريع مغزي خودكار را درآورد و تكه كاغذي را كه داخل بدنه آن لوله شده بود خارج ساخت. اشك در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند كه چه شده، ديديم برروي كاغذ لوله شده نام احمدزاده نوشته، مادر آن را بوسيد و گفت: اين دست‌خط پسر من است. اين پيكر پسرمه، خودشه.
دفتر اسناد و خاطرات مركز فرهنگي دفاع مقدس خرمشهر.

بازديد : [6]
 
پيشاني

عادت داشت پيشاني شهدا را ببوسد. وقتي خودش شهيد شد، بچه ها همه تصميم گرفتند به تلافي آن همه محبت، پيشاني اش را غرق بوسه كنند. وقتي كفن را كنار زديم، نعش بي سر او دل همه بچه ها را آتش زد.
به نقل از: عليرضا قزوه

بازديد : [55]
 
آخرين يادداشت يك شهيد

امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم ، آب را جيره بندي كرده ايم . نان را جيره بندي كرده ايم ...

عطش همه را هلاك كرده . همه را جز شهداء كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند .

ديگر شهدا تشنه نيستند . فداي لب تشنه ات اي پسر فاطمه ( سلام الله عليها ) .

« آخرين برگ دفترچه يادداشت يكي از شهداي گردان حنظله لشكر بيست و هفت كه در كانال سوم فكه و در حين تفحص به دست آمد .»

بازديد : [56]
 
خرابي بيل هيدروليك

سال 74 بود كه با بچه ها در منطقه كار مى كرديم. بيل مكانيكى را مقدارى از جاده خارج كرديم تا به آن طرفتر برويم ولى دستگاه خاموش شد. هر كارى كرديم، راه نيفتاد. گفتم حتماً گازوئيل تمام كرده. رفتيم كه از مقر گازوئيل بياوريم، در حالى كه ما رفته بوديم راننده، دستگاه را كار مى اندازد(از كمبود گازوئيل نبود) و مى گويد دو سه تا بيل بزنم تا بچه ها بيايند و همان جا را كه دستگاه مانده بود، مى كند. در همان اولين بيل پيكر يك شهيد نمايان مى شود.

 *شهید على محمودوند (فرمانده گروه تفحص لشگر محمدرسول الله ص )

بازديد : [56]
 
انگشت و انگشتر

چند روزى مى شد كه در اطراف كانى مانگا در غرب كشور كار مى كرديم. شهداى عمليات والفجر چهار را پيدا مى كرديم. اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پيكر شهيدى داخل يكى از سنگرها شديم، سريع رفتيم جلو، همان طور كه داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تير يا تركش به او اصبات كرده و شهيد شده بود.

 خواستيم كه بدنش را جمع كنيم و داخل كيسه بگذاريم، در كمال حيرت ديديم در انگشت وسط دست راست او انگشترى است; از آن جالبتر اينكه تمان بدن كاملا اسكلت شده بود ولى انگشتى كه انگشتر در آن بود كاملا سالم و گوشتى مانده بود. همه بچه ها يه دورش جمع شدند. خاك هاى روى عقيق انگشتر را كه پاك كرديم، اشك هم مان در آمد. روى آن نوشته شده بود: «حسين جانم».

بازديد : [56]
 

تقديم به شهيد بزرگوار « قاسم تازيكه » و همه علمداران غواص والفجر 8
رفتارش حكايت از متانتي داشت كه با فقر ظاهري اش نمي خواند. انگار با يك بلند طبعي تربيت شده بود. همين منش در برخورد با محيط و همرزمانش هم جلوه گر بود. آرام , مطيع , دقيق و دلسوز نسبت به همه قضايا. از روزهاي اولي كه پاي در آب گذاردند , براي آموزش و تكميل دوره غواصي , حال و هواي ديگري بين گروه حاكم شده بود عبادتها , شوخي ها , تحمل فشارهاي نظامي گري مربي ها , گرسنگي ها و حتي نحوه ي خوابيدن و استراحت بچه ها خيلي صميمي تر و بقول خودشان « نوربالائي » شده بود.

بازديد : [108]
 
اسرار ازل را نه تو داني و نه من

يکي از خانمها که دانشجوي پزشکي در شهر تهران بود با اصرار همکلاسي‌هاي خود به اردوي زيارتي شهداي جنوب آمد.خودش تمايل زيادي نداشت با اين که بچه‌ها تحت تأثير فضاي مناطق عملياتي قرار بودند اما او به همه چيز بي‌اعتنا بود. و اين بي‌اعتنايي را در عمل نشان مي‌داد بعضي از بچه‌ها قصد داشتند، به رفتار او اعتراض کنند اما من نگذاشتم، سفر به پايان رسيد. مدتها گذشت يک روز يک خانم چادري را در حياط دانشگاه ديدم. نشناختمش خودش را معرفي کرد. همان دختري بود که در منطقه آن طور رفتار مي‌کرد. لب به سخن گشود:«بعد از اينکه از منطقه برگشتيم تصميم گرفتم چادر سر کنم. 
بعد از شهادت دائي‌ام مادرم 6 سال به من اصرار کرد نپذيرفتم. بعد از سفر جنوب وقتي مادرم مرا با چادر ديد بغلم کرد و از خوشحالي چند دقيقه فقط گريه مي‌کرد مادرم پرسيد:«آنجا چي به تو گفتندکه از حرف من بيشتر تأثير داشت؟

اسرار ازل را نه تو داني و نه من

وين سر معما نه تو خواني و نه من
منبع: کتاب خاک و خاطره

 

بازديد : [45]
 

در اواخر سال 1382 يک کاروان دانشجويي براي زيارت و بازديد به اروند کنار، منطقه عملياتي والفجر هشت و مزار هشت شهيد گمنام آمده بودند در ميان آنها دختر شهيدي که پدرش در عمليات والفجر 8 در منطقه فاو به شهادت رسيده بود هم حضور داشت. برادران فرهنگي لشگر 25 کربلا موقع استقرار در اين منطقه در ضمن فضاسازي تمثال مبارک شهداي لشگر، عکس پدر شهيدش را نيز بر مزار سنگرهاي داير شده نصب کرده بودند. وقتي چشم فرزند شهيد به عکس پدرش افتاد......
منبع: کتاب خاک و خاطره

بازديد : [76]
 

اصلاً نفهميدم شاگرد اتوبوس است،‌ پسر راننده است يا خادم کاروان؟ هرچه بود رفتار خيلي جلفي داشت،‌ توي اتوبوسي که همه‌شان از دخترهاي دانشجوي کارداني هنر بودند، پسري با اين شکل و قيافه و رفتار، وصله‌ي نچسبي به نظر مي‌رسيد. با يکي از دخترها بيش از اندازه شوخي مي‌کرد......
منبع: کتاب خاک و خاطره

بازديد : [87]
 

عصر یک روز در ایام نوروز در حیاط مسجد هویزه که یادمان تعداد زیادی از شهدای گرانقدر است قدم می زدم . کاروان های زیارتی ، یکی پس از دیگری برای زیارت به آن جا می امدند و می رفتند . در میان همهمه زائران ، سر و صدای یک نفر بیشتر از همه جلب توجه می کرد .به همان طرف حرکت کردم . دختر خانم نوجوانی بود که خودش را روی یکی از قبر ها انداخته بود و با حالتی که هر بیننده ای را منقلب می کرد . داشت ضجه می زد و گریه می کرد و چیزهایی به شهید می گفت که کلماتش زیاد قابل فهم نبود ....

بازديد : [66]
 
قرار بی قراران
سال 71 بود . به عنوان روحانی و راوی به همراه کاروانی از طلاب خارجی مقیم قم برای زیارت مناطق عملیاتی جنوب رفتم . در جاده شلمچه جائی بود که کاروان های مختلف به هم رسیدند . میکروفون دست گرفتم و دربازه ی حال و هوای دوران جنگ و خاطرات شهداء صحبت کردم . جمعیت بی تاب شده بود . گویا شهدا به آن جمع ، توجهی کرده بودند . آنها مظلومیت و غربت رزمندگان اسلام را که می شنیدند ، اشک می ریختند . حتی جوانان آفرقائی – که معروف است بعضی ها شان دیر احساساتی می شوند – به سختی متاثر شده بودند و بی قراری می کردند .
تو حال خودم بودم که چند نفر از برادران با هیجان نزدیم آمدند . یکی شان گفت : حاج اقا تو را به خدا دیگر بس است . این قدر گریه نکنید . بعضی از این ها دارند می روند توی میدان مین .
میکروفون را خاموش کردم . محمد ابراهیم سی سی را دیدم . جوانی وبد از سنگال . او به شدت منقلب شده بود . سربازها به زور نگهش داشتند که روی مین ها نرود .
چند نفر را دیدم که روی زمین افتاده اند . عبایم را در آوردم و به طرفشان رفتم . از بس سرشان را به زمین زده بودند ، پیشانی شان خونی شده بود .
دیگر نتوانستم تحمل کنم . رفتم یک گوشه نشستم و زل زدم و اسمان .
راوی : مرحوم حجت السلام عبدالله ضابط

بازديد : [0]
 
راز دعاي طول عمر!!

حاج حسين بصير جانشين فرماندهي لشكر 25 كربلا خيلي ناراحت بوده كه چرا شهيد نمي شود ! خيلي هم براي شهيد شدنش دعا مي كرد . روزي در دعاي آخر مراسم مي گويد : خدايا به همه رزمندگان و به من طول عمر عنايت فرما ! وقتي يكي از همرزمانش با تعجب در مورد اين دعا از او سؤال مي كند ، مي گويد : مدتي قبل در عالم رويا سراغ امام حسين (ع) را گرفتم ، وقتي نزديك خيمه حضرت شدم سؤالم را به محافظ خيمه آقا دادم كه آيا شهيد مي شوم يا نه ؟ و او جواب آقا را آورد كه بله ، شما شهيد مي شويد . حالا كه مطمئنم ، دوست دارم بيشتر بمانم و خدمت كنم .

بازديد : [57]
 

يكي دو روزي مي شد كه شهيدي پيدا نكرده بوديم ؛ يعني راستش شهدا ما را پيدا نكرده بودند . گرفته و خسته بوديم . گرما هم بدجوري اذيتمان مي كرد . همراه يكي از بچه ها داشتيم از كنار گودال قتلگاه اصحاب فكه كه زماني در زمستان 61 عمليات والفجر مقدماتي آنجا رخ داده بود ، رد مي شديم ناگهان نيرويي ناخواسته مرا به سوي خود مي خواند . ايستادم ، نظرم به پشت بوته اي بزرگ جلب شد....

بازديد : [80]
 
با وضو كليك كنيد

خانه >> حاشيه هاي دفاع مقدس >> با وضو كليك كنيد

 
در حاشيه خبرها
 
ترجمه این صفحه به زبانهای دیگر


Translate to English ترجمة للغة العربية Traduci in lingua italiana Traduire en français Deutsch Übersetzung 翻译汉语 Český jazyk překladu Oversæt til dansk Vertaal naar Nederlands Tõlge eesti keeles Filipino na wika upang isalin Suomen kielen käännös Andorra la traducció de la llengua Μεταφράστε στην Ελληνική Γλώσσα अनुवाद करने के लिए: हिन्दी भाषा Translate a magyar nyelv Translate ke Bahasa Indonesia P�rkthimi n� gjuh�n shqipe 翻訳する日本語 번역기로 한국어 교재 Latviešu valodas tulkojumi Lietuvių kalbos vertimo Lingwa Maltija traduzzjoni Języka polskiego tłumaczenia Traduzir para o Portugu�s Língua Traducere limba rom�nă Русский перевод Транслате то Сербиан Preklad do slovensk�ho jazyka Prevedi jezik v Sloveniji Traducir al idioma español Översätt till svenska språket แปลภาษาโรมาเนีย Translate T�rk�e Самоанскій мову перекладу Dịch sang ng�n ngữ Tiếng Việt Превод на български език

 
جستجو
جستجو در
 
سرگرمی
 
رساله هاي احكام (مراجع تقليد ايران)
 
وضعيت آب و هوا و راههاي كشور

 
لينكستان



 

 

 

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به ستار غافل پور میباشد.

کپی برداری از سایت با ذکر منبع بلامانع است.